|
گویی دگر فسانه به پایان رسیده است
|
از پشت کدام پنجــــره باید
به انتظـــــار تــــــو نشست
تا قصــــه انتظــــــار کــوتاه شود ؟!
من تمــــام پنجـــــره ها را به تماشای
عبور تــــــــو آزموده ام ...!
هــــــــزار ســـال در این آرزو توانم بود
تو هر چه دیــر بیـایی هنوز باشد زود !
می ترسم چشمامو ببندم
می ترسم وقتی صبح چشمامو باز میکنم
ببینم همش یه خواب بود
می ترسم
تردید دارم
نمی دونم
آسمون اگه شبی ستاره ایی کم بیاره
برگی از دفتر خاطرات من برمی داره
امروزمون هم ۵ ساله شد
اگر تو را آنطور که دوست میداری دوست ندارم
هرگز بدین معنا نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارم
قلب من اندازهی مشت منه
مشت مو برای تو وا می کنم
چشم من اندازهی پنجره هاست
تو رو بی پرده تماشا می کنم
دست من ادامه شاپرکاست
وقتی از تو گر می گیره
اشک من از جنس بغض شاعراست
که همیشه بد جوری سرازیره
تو معبود منی اما
بی لطف و احساسات
چگونه ناخوانده مهمانت شوم؟
شور شباهنگان
شب مهتاب
غوغای غوکان
برکه نزدیک
ناگاه ماری تشنه
لکی ابر
کوپایه سنگی ساکت و آرام
سلام ای کهنه عشق من
سلام
آبانه!!!
این پنجمین آبانیه که روز تولدت کنارت نیستم
اما تو همیشه با منی
میدونم پیش من میمونی
تا همیشه (میدونم تا نداره پیشم میمونی همیشه)
چه خلوت خوشی دارم
با خیال گاه گاه تو !
تو را نادیدن ما غم نباشد؟
چشم براه توام قفل شبم باز کن
ماه شبم شو دمی نغمه ی نو ساز کن
بوسه ی بارا ن تو باش، من عطش بی حساب
فاصله بردار ... باز عاشقی آغاز کن !
بازم داره بارون میزنه
یادت میاد شبای بارونی رو؟
بوسه های پیاده رو آی چه حاله خوبی داره
یادته؟
روزهای رفته را که به یاد می آوری ؟!
شب های بی ستاره را چطور؟
که شبچراغ بودی و ستاره !
شباهنگ بودی تو !
غزل بودی و
آینه ...!
...
روزهای مانده را به افق دریاهای دور برویم ؟؟؟
هنوز تشنه ام ...!
تو را در فراسوی مرزهای تن ات
دوست می دارم
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا...
چو قمری سرود نغمهی جادوی "کوکو" کردم
من هر شب
بر بالین تهی از عطر سرشارت
دریغ از دل که بودش با خیالت خوش
*هر چه باشم آرزو دارم لحظه ایی در غم هایت تکیه گاهت باشم ای نغمهی جادوی تنهایی من*
چند وقته دلم خیلی
گرفته است
کاشکی ...
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هایی که در پرده عشق
به یک نغمه ی شادی با هم شکفتیم
چه شب ها...
تنهام
خیلی
این همه وقت سعی میکردم از ونک رد نشم
چون نگران بودم چشمم تو چشمت بیافته
اما الان محکوم شدم هر روز از ۸ صبح
از پنجره به میدون ونک زل بزنم
دلم دیگر آن شعله شاد نیست
خدایا!
زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد
عشق ازو دور شد
با شما هستم من آی.... شما
چشمه هایی که ازین راهگذر میگذرید
مست و مستانه
صبح یک روز که برخاستم از خواب،
ندیدم او را
به کجا رفته؟؟؟
نمیدانم،
از شما میپرسم
وقتی کسی رو نداری براش بمیری
دلت می خواد بمیری
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود اما به خون جگر شود
قرار نبود این جوری شه
کین جوری عاشقت بشم
شاید بگم تقصیره توست
تا کم شه از جرم خودم
مرا هزار امید است و هر هزار
توئی
گفتی بیا
گفتی بمان
گفتی بخند
گفتی بمیر
آمدم،
ماندم،
خندیدم،
مردم